شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

15

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

مصلحت بينى ! در اجتماع كوچكى به نام شوراى خلافتى ( كه انسان نمىداند آن ديگر چه صيغه‌اى در اسلام بود ) فردى را همانند عثمان جا مىزند و در كنار آن ، تركيب شورا را هم طورى مىسازد كه از ميان آن خواه و ناخواه همان عثمان به زمامدارى برگزيده شود و به نام خليفه بر گردهء اسلام و مسلمين سوار گردد . در حالى كه خود او عثمان را بهتر از همه مىشناخت و آيندهء حكومت وى را به خوبى پيش‌بينى مىنمود . اين داستان از آنجا شروع مىشود كه در آن هنگام كه عمر در بستر مرگ افتاده بود به وى گفتند : چه خوب است كسى را براى خلافت و جانشينى از خود برگزينى . عمر آهى كشيد و گفت : چه كسى را انتخاب كنم ؟ ! اگر ابو عبيده جرّاح و يا سالم غلام حذيفه زنده بود ، من در تعيين آنها ترديد نمىكردم ، زيرا پيغمبر درباره اولى گفته بود « او امين اين امت است » و دومى را ستوده بود كه « او به خداوند زياد علاقه دارد » اما اكنون چه كسى را تعيين كنم « 1 » . راستى شگفت‌انگيز است ! چگونه فرزند خطّاب براى تعيين جانشين خود و زمامدار آينده به فكر ابو عبيده جراح و غلام ابى حذيفه مىافتد ، ولى حتى يك لحظه هم نمىانديشد كه در آن اجتماع شخصيتى همانند على عليه السّلام وجود دارد ! آرى ، عمر در آن روزها به خوبى احساس كرده بود كه اگر براى تعيين خليفه كارى نكند و جامعه را به حال خود واگذارد ، بدون ترديد آنها جز على عليه السّلام را بر نمىگزينند و اگر آن حضرت در آن شرايط در رأس كار قرار گيرد ، طبعا زمام امر مسلمين يكى پس از ديگرى به فرزندان معصوم او و در اختيار كسانى قرار خواهد گرفت كه پيامبر بزرگ اسلام به امر خداوند آنها را براى رهبرى جهان اسلام نصب كرده بود و مسأله مهم اين بود كه در آن صورت و در آن شرايط هيچ گونه مخالفت مؤثرى در برابر آن حضرت انجام نمىگرفت ، زيرا معاويه كه در آن روز هنوز به صورت يك خطر جدّى در نيامده بود و همانند معاويه بعد از عثمان نبود تا تجهيزات نظامى وسيع و اقتصاد نيرومندى براى خود به وجود آورده باشد و جز معاويه هم كسى كه بتواند در برابر جبههء حق و حكومت على بن أبي طالب عليه السّلام جبههء باطلى به وجود آورد ، يافت نمىشد . با اين حساب ، براى هميشه مسند حق براى مردان حق استوار مىگرديد . آرى ، عمر به

--> ( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 580 .